گور نوشت هاي يلدا  

در زندگي زخم هائي هست كه مثل خوره روح را آهسته در انزوا ميخورد و  ميتراشد. صادق هدايت

 

شيرازي ها


 
من همان دم كه وضو ساختم از چشمه عشق
چار تكبير زدم يكسره بر هر چه كه هست.......‏

اومده بودم كه ديگه نرم ولي نشد ،اول كه خورديم به عزا داري بعد كه رفتم مسافرت پيش دختر خالم كه سالي يه بار از روسيه مياد (اينو به خاطر خودش نوشتم كه واساده اينجا ميگه در باره من بنويس )بعد كه اومدم سيستم نداشتم ،حالا هم كه همون دختر خالم شيرازه و گرفتار مهمون داري هستم .............حالا اينشالا اگه بلاي آسموني دوباره نازل نشه و حسش باشه دوباره ميخوام بنويسم........به اميد حق!‏
.
.
.
دلم خيلي پره خيـــــــــلي ، دلم ميخواد يه روز تموم بشينم گريه كنم ،كلافم ،قاطي ام ،تمام مدت استرس دارم ،اضطراب،دلشوره،دلهره،ترس...........ترس......................من اصلآ‌ترسو نبودم ،خيلي ترسو شدم خيلي ،عوامل همه مشكلات ديگه هم همون ترس هست ،اصِلآ ميترسم از خونه برم بيرون ،چون وقتي كه ميرم بيرون ،بيرون از خونه تمام مدت اضطراب و دلشوره واسترس دارم ......همش فكر ميكنم حالا بيام خونه همه ميخوان دعوام كنن ،فكر ميكنم وقتي بيرونم همش دارن دنبالم ميان همش در موردم فكراي بد ميكنن،خيلي ترسو شدم .......سابقآ كه آدم بودم اگه خلاف ترين كارا هم ميكردم وقتي كسي چيزي ميگفت از خودم سفت دفاع ميكردم داد و بيداد ميكردم ،جواب ميدادم ،سر وصدا ميكردم ولي حالا...............اصلا مقصر هم كه نباشم هيج اتفاقي هم كه نيفتاده باشه همش ميترسم ،تمام مدت دارم فكر ميكنم حالا اونا چي ميگن من چي جواب ميدم ،وقتي ميام خونه يه چيزي بهم ميگن صدام ميلرزه ،پريشونم ،زود ميرم تو اتاق كه نبينمشون ،باهاشون حرف نميزنم مبادا چيزي بخوان بگن.....................كو اون يلدايي كه بود ...اون وقتا فكر ميكردم هميشه من يه آدم هستم مستقل كه به حكم انسان بودنم ميتونم فكر مستقل براي خودم داشته باشم ،بر طبق فكر خودم تصميم بگيرم و حرف بزنم ‚فكر ميكردم انسان هستم و حق خوب زيستن دارم،تصور ميكردم كه ميشه آدم عقايدي داشته باشه و به اونا پايبند باشه ،نميدونستم زندگي چه به سر آدم مياره ،نميدونستم حتي نزديك ترين كساي آدم ميخوان حتي براي نفس كشيدنش هم تصميم بگيرن ،نميدونستم تو اين مملكت آدم حق زندگي هم نداره‚حق جووني كردن هم نداره... حتي حق نداره زندگي رو تجربه كنه......................وقتي ميبينم چه آدمهايي كه قد خر حاليشون نيست چه زندگيايي دارن ،وقتي ميبينم آدمهايي كه يك پنجم خودم هم سواد و شعور و هيچي ندارن كجا هستند و من كجام از زندگيم حالم به هم ميخوره ،بعضي وقتا ميگم شايد اگه منم نفهم بودم حاليم نبود خر بودم ،شايد از زندگي بيشتر لذت ميبردم .........................چه ميشه كرد ،سهم من هم از زندگي همين شده....................‏

  posted by yalda @ Monday, July 21, 2003


Monday, July 21, 2003  


 
ديگه اين قوزك پا ياري رفتن نداره.......‏

  posted by yalda @ Wednesday, July 02, 2003


Wednesday, July 02, 2003  


 
امشب آنقدر غمگینم که دوست دارم در خانه ای خالی بنشینمو غصه بخورم اينم درد مشتركِ

  posted by yalda @ Wednesday, July 02, 2003



 
دلتنگي مان را براي آزادي و دلخواه ديگران بودن
از رخنه هايش
.‏ تنفس ميكنيم

من و تو
توان آن را يافتيم
كه بر گشاييم
كه خود را بگشاييم.‏



  posted by yalda @ Sunday, June 29, 2003


Sunday, June 29, 2003  


 
چه فرق داره كه روش نشون دادن محبت چي باشه! من فكر ميكنم مهم اين هست كه طرف مقابل بفهمه كه دوستش داري و براش مهم هستي حالا اين ميتونه به قول شما با هديه باشه يا با جملات يا با عمل يا هر چيز ديگه........مهم اين هست كه شما وقتي كسيو دوست داري و حالا به هر طريق بهش هم ثابت ميكني ،واقعآ دوستش داشته باشي .....يعني نيميدونم چه طوري بگم ،منظورم اين هست كه مراتب دوست داشتن رو به جا بياري مثلآ‌اينكه تو يكي و دوست داشته باشي ولي اذيتش كني اين ديگه نميشه دوست داشتن يا اينكه يكي و دوست داشته باشي ولي بهش دروغ بگي ،بي اعتمادي كني يا...هر كسي ممكن هست براي ابراز محبتش يه روشي داشته باشه ،اين مهم نيست ،مهم اينه كه به هر نحو حس دوست داشتن شما به طرف مقابل القآ بشه .......بالاخره هر كسي براي هر كاري روش خاص خودش رو داره ،نميشه كه يه نسخه رو براي همه پيچيد ،نميشه همه مثل هم درس بخونن ،همه مث هم راه برن ،بخوابن ،محبت كنن و ....من اگه تو دلم يك عالم شما رو دوست داشته باشم ولي نتونم كاري كنم كه شما بفهمي ،اين هيچ فايده اي نداره ....من بايد يه جوري به شما بفهمونم كه شما رو دوست دارم ،حالا ممكن هست كه عقل من بهترين راهي كه پيشنهاد ميكنه هديه خريدن باشه يا مثلآ نامه عاشقانه نوشتن يا عمل...بالاخره طرز فكر و روش آدما با هم فرق داره و اين براي خيلي چيزاي ديگه هم اينجوري هست من و نزديك ترين كسم نه تنها روش بيان محبت و حتي ابراز تنفرمون هم با هم خيلي فرق داره چه برسه به دو تا آدم كه با دو تا فرهنگ مختلف بزرگ شدن!اين نسخه هاي كلي پيچيدن همه كاري رو سخت و دست پا گير ميكنه ،توي اين جور مواردبايدنفس عمل رو در نظر گرفت ،نيت طرف مقابل...نه اون چيزي كه از ديد خودت مهمه يا فكر ميكني درسته.............بگذريم! ‏


  posted by yalda @ Sunday, June 29, 2003



 
chera male man farsi post nemikone?
inja chera khar to khare?

  posted by yalda @ Saturday, June 28, 2003


Saturday, June 28, 2003  


 
يك وبلاگ با نظري هاي منحصر به فرد!‏

  posted by yalda @ Tuesday, June 24, 2003


Tuesday, June 24, 2003  


 
من دوباره اومدم فعلآ‌هم قصد رفتن ندارم فقط تا رو دور توشتن بيفتم فكر كنم يه كم طول بكشه.همين!‏

  posted by yalda @ Tuesday, June 24, 2003



 
گلدانهاي شكسته تصوير تو
بغلي هاي پر از خون من ميان رف
و گاهي دلم براي اتاق گاز تنگ ميشود........‏

  posted by yalda @ Tuesday, June 24, 2003



 
هيچ خيالي نيست...

  posted by yalda @ Thursday, June 19, 2003


Thursday, June 19, 2003  


 
انسان تنها حيواني است كه نمي خواهد قبول كند هدف از زندگي لذت بردن از ان است.

  posted by yalda @ Thursday, June 19, 2003



 
hamin meshab ke man dobare viyare neveshtan kardam fonte farsi nadaram ,ah!

  posted by yalda @ Friday, June 06, 2003


Friday, June 06, 2003  


 

دلتنگي هاي آدمي را
باد ترانه اي ميخواند
روياهايش را
آسمان پر ستاره ناديده ميگيرد
وهر دانه برفي
به اشكي نريخته ميماند.


سكوت
سرشار از سخنان ناگفته است
از حركات ناكرده
اعتراف به عشق هاي نهان
و شگفتي هاي بر زبان نيامده.


در اين سكوت
حقيقت ما نهفته است
حقيقت تو
و من.


  posted by yalda @ Wednesday, June 04, 2003


Wednesday, June 04, 2003  


 
خرم آن روز كزين منزل ويران بروم

  posted by yalda @ Wednesday, June 04, 2003



 
دوباره داره حالم ازشون به هم ميخوره ،متنفرم ،.بيزارم ، خستم ،......شدم يه رواني به تمام معنا......من نميتونم اينا رو تحمل كنم ........من پيشينه عشق قوي يا محبت ريشه داري نسبت به اينا ندارم در نتيجه تا يه مدت هم ميام باهاشون خوب بشم هر كوچكترين حركتي منو به ياد تمام نفرتي ميندازه كه از اين زندگي دارم ،خوب معلومه بعدشم به جاي اينكه وضع بهتر بشه يه درد جديد به تمام اون دردهاي كهنه اضافه ميشه ......دردايي كه منو از زندگي متنفر كردن ،دردايي كه همه انگيزه منو براي انجام هر كاري از بين بردن ،دردايي كه به من ميگن من هيچي نيستم ،دردايي كه به من يادآوري ميكنه من اضافيم ،من مايه دردسرم ،من مايه دعواها و بدبختي ها ومشكلات خونه هستم ،دردايي كه هميشه حال منو از خودم از زندگيم از دوروبريهام به هم ميزنه ،دردايي كه جايي براي خوب بودن نميزاره ،دردايي كه اونقدر عميق هست كه يه خوشي گذرا و سطحي هيچ درموني نيست براش، دردايي كه شدن مونس من ،دردايي كه منو رسوندن به زير خط صفر ،دردايي كه به همه درداي ديگه ميگن جاتون اينجاست،دردايي كه ديگه جايي براي دوست داشتن نميزارن ،دردايي كه دايم بهت ياد آوري ميكنن ،متنفر باش............ ،دردايي كه ديگه درد نيستن خود يلدا هستند............دردايي كه.....مثل خوره روح را آهسته در انزوا ميخورد و ميتراشد و اين دردها را نميشود به كسي اظهار كرد ،چون عمومآ عادت دارند كه اين دردهاي باور نكردني را جزو اتفاقات و پيش آمدهاي نادر و عجيب بشمارند و اگر كسي بگويد يا بنويسد ،مردم بر سبيل عقايد جاري و عقايد خودشان سعي ميكنند آنرا با لبخند شكاك و تمسخر آميز تلقي بكنند _ زيرا بشر هنوز چاره و دوايي برايش پيدا نكرده و تنها داروي آن فراموشي به توسط شراب و خواب مصنوعي بوسيله افيون و مواد مخدره است _ ولي افسوس كه تاثير اينگونه داروها موقت است و بجاي تسكين پس از مدتي بر شدت درد ميافزايد.



  posted by yalda @ Wednesday, June 04, 2003



 
از كسي نمي پرسند چه هنگام ميتواند خدانگهدار بگويد
از عادات انسانيش نميپرسند
از خويشتنش نميپرسند
زماني به ناگاه بايد با آن رودرروي در آيد
بپذيرد درد مرگ را
فرو ريختر را
وداع را
تا ديگر بار و ديگر بار بتواند كه برخيزد........ـ


  posted by yalda @ Wednesday, May 28, 2003


Wednesday, May 28, 2003  


 
دل آرامي كه داري دل در او بند
دگر چشم از همه عالم فرو بند

  posted by yalda @ Wednesday, May 28, 2003



 
بالش
انگشت

  posted by yalda @ Wednesday, May 28, 2003



 
در زندگي زخم هايي هست كه مثل خوره روح را آهسته در انزوا ميخورد و ميتراشد.
اين دردها را نميشود به كسي اظهار كرد ،چون عمومآ عادت دارند كه اين دردهاي باورنكردني را جزو اتفاقات و پيش آمدهاي عجيب و نادر بشمارند و اگر كسي بگويد يا بنويسد ،مردم بر سبيل عقايد جاري و عقايد خودشان سعي ميكنند آنرا با لبخند شكاك و تمسخر آميز تلقي بكنند _ زيرا........

  posted by yalda @ Saturday, May 24, 2003


Saturday, May 24, 2003  


 
فقط از اسمش خوشم نيومدبعد از فكر كنم يك ماهي امشب آنلاين شدم ...............يه وبلاگ ديدم كه شديدآ كفم بريد و حال كردم و در نتيجه از آنلاين شدنم كلي لذت بردم


  posted by yalda @ Monday, April 28, 2003


Monday, April 28, 2003  


 
آيديم هك شده ،الان فقط دوست دارم با ايدي خودم چت كنم ،در غير اين صورت دوست دارم بشينم تا صبح زار بزنم بعد هم يه راست برم قبرستون خودمو زنده به گور كنم

  posted by yalda @ Friday, April 11, 2003


Friday, April 11, 2003  


 
سه ساعت هست نشستم جلو اين صفحه و دارم فكراي دري وري ميكنم ،چيزي در مورد خودم به ذهنم نميرسه جز يه جمله:ـ
من رواني شدم

  posted by yalda @ Friday, April 11, 2003



 
بعد از 12 سال حدودآ من امشب بي عينك هستم ، دكترم گفت شما به هيچ وجه نبايد بي عينك كاري بكني و صفحه مانيتور خيلي براي چشمت ضرر داره و ........ـ منم كلي به حرفش دارم گوش ميدم

  posted by yalda @ Saturday, April 05, 2003


Saturday, April 05, 2003  


 
Again im going to profe my english :P
I,m in Booshehr now,I miss Shiraz a lot :((((I need Shiraz,I want my home,my room,my friends :((


  posted by yalda @ Wednesday, April 02, 2003


Wednesday, April 02, 2003  


 
هر چي بهش ميگم من زود شروع كردم ،حالا خستم ،حالا پشيمونم ،حالا پنچرم ،داغونم ،به زرت زرت افتادم ، بي تفاوت شدم ،بي خاصيت ،بي مصرف.....تو نكن ،من اشتباه كردم تو نكن ،گوش نميده ،قبول نميكنه ،اونم ميخواد مث من خودش تجربه كنه و به نتيجه برسه ...هر چي ميگم به يه جايي ميرسي كه به خودت فحش ميدي ،به من فحش ميدي ،از دنيا بيزار ميشي ،از زندگي خسته ميشي ، جذابيت جوونيت از بين ميره ، موتورات از كار ميافتن ...به حرفم گوش نميده ،هر چي بهش ميگم آيندت مث روز براي من روشنِ ،دارم ميبينمش ،نكن ،قبول نميكنه ،نميتونه قبول كنه ،مگر اگر به من گفته بودن من قبول ميكردم كه حالا اين بخواد قبول كنه؟.........من يكي كه واقعآ خسته هستم ،احساس ميكنم پير شدم ،واقعآ بين دوستام و هم سنام از همه پير ترم..صد خروار تجربه جور و واجورِ بي مصرف دارم كه فكر ميكنم اگر نبود هم نبود....................


...........نيست
يعني چشمها يي كه نميبيند
و
و دست هايي كه نميخواهند روزهاي رفته را
مجنون نميشدم
اگر ميدانستم ليلي كه تويي
.
.
.
به خدا ميرفتم كلاس اول و
دوباره مينوشتم : تو /انار/نداري
وسينه هايت انار دارد
يا داشت / دارد
براي مردم ميخواندم ترانه آخر را
و مينوشتم روي پيراهن شما
كه چقدر بدبختم!
مثل من
مثل ما
حتي مثل فرهاد
كه ميخواهد براي هميشه بگويد
مرگ بر سنگ.


  posted by yalda @ Monday, March 31, 2003


Monday, March 31, 2003  


 
چقدر بده كه آدم با كلي حس ابراز احساسات بكنه ،بعد طرف مقابل زرتي بزنه تو ذوقش ،چون كه فكر ميكنه يارو داره فيلم مياد يا شوخيش گرفته يا......ـ

  posted by yalda @ Monday, March 31, 2003



 
دلم گرفته
دلم عجيب گرفته است............ـ



  posted by yalda @ Monday, March 31, 2003



 
_ اين چرا اينقدر ناراحت و عصباني ِ؟
_ بوف كور خونده
_ اِ ،جدي .ميخواستي يه فروغ و فرهادم پشتش بياي كه تكميل بشي
_ تو كه بوف كور و فروغ و فرهاد ميخوني ،چرا اينقدر شنگولي؟
_ آخه من پشتش يه خيام ميزنم ،خنثي ميشه


  posted by yalda @ Monday, March 31, 2003



 
جنگ ،جنگ،جنگ ،جنگ..............ـ

  posted by yalda @ Monday, March 31, 2003



 
مسافرتم يكم عقب افتاده، اما فرقي به حال من نداره ،در هر صورت حوصله مسافرت ندارم ،از مسافرت در اين شرايط هيتم مياد (متنفرم) ...اصلآ نميدونم چرا از تابستونِ گذشته تا حالا من اينقدر از مسافرت بيزار شدم ، نميدونم چند دفعه مامان اينا رفتن مسافرت و من نرفتم.....اصلأ دلم نميخواد از توي اين شيراز تكون بخورم .....اينا ميخوان منو به زور ببرن L



  posted by yalda @ Monday, March 31, 2003



 
شبنم و برگها يخ زده است
و آرزوهاي من نيز
ابر هاي برف زا بر آسمان در هم ميپيچند
باد ميوزد و طوفان در ميرسد
زخمهاي من....


  posted by yalda @ Monday, March 31, 2003



 
دارم فكر ميكنم كه خيلي زشتِ كه دختري با سن من نتونه براي مسافرت رفتن خودش تصميم بگيره ها.................چه كردن اين آخوندا!!!!!!!!!!!!!ـ

  posted by yalda @ Monday, March 31, 2003



 
عزا ميلاد من
در ضلمت كور شبي گمنام
و آن شب ابر لعنت بر زمين باريد!!!!
.........ـ

  posted by yalda @ Monday, March 31, 2003



 
امروز يا فردا عليرغم ميلم بايد به يه مسافرت برم...حالم اصلآ براي مسافرت رفتن خوب نيست ....خدايا خودت يه كمكي كن من نرم :( ..........ـ

  posted by yalda @ Monday, March 31, 2003



 
امشب نا ياهو باز ميشه نا هاتميل نه آال ..........پس من ايميلاي وا موندمو از كجا چك كنم :(((((((((

  posted by yalda @ Friday, March 28, 2003


Friday, March 28, 2003  


 
چند شبه نميتونم هاتميلم رو چك كنم ،خراب شده ،منم فقط اونجا آدرس بوك دارم ،اگه كسي ميدونه چشه يه كمكي به من بده ،اين اررور رو ميده :
Your Web browser options are currently set to disable cookies. To use .NET Passport, you must enable cookies.

.NET Passport stores cookies (small text files) on your computer that let you sign in to .NET Passport participating sites. For information about how to enable cookies, see the online help for your Web browser.


  posted by yalda @ Friday, March 28, 2003



 
aol دهن منو سرويس كرده :(((((((

  posted by yalda @ Thursday, March 27, 2003


Thursday, March 27, 2003  


 
سال هشتادودو خيلي عجيب غريب شروع شد تا آخرش چه اتفتقايي بيافته خداداند ،زنده باشيم يا مرده ،الله اعلم!!.....اول تصادف وحشتناك خالم اينا ، بعد اون حال روحي مسخره و مزخرف من و بلاهايي كه سر پسراي مردم آوردم ،يكي از بدترين كارايي كه كردم بلايي بود كه سر دوست تهراني ِ ساكن اصفهانم آوردم ،اگه حاضر بود منو ببخشه و يه زنگ بزنه ، بهش ميگفتم كه چه قدر پشيمون هستم و قبول دارم اشتباه كردم ــ حداقل كاش به معذرت خواهي من گوش ميكرد :( ــ......خلاصه تصميم هايي كه گرفتم و اتفاقايي كه برام افتاد ...بعد طلاق و طلاق كشي دختر خالم ...امروز هم ديدن يك دوست قديمي و خيلي خيلي عزيز كه گم شده بود. بعد از يك سال تمام انتظار ،ديدنِ يك دوستِ قديمي گم شده با شوهرش!!!!با امسال ميشه نه سال كه ما با هم دوست هستيم ...پرنيان قديمي ترين دوست من هست كه واقعآ دوستش دارم ..وقتي ديدمش كلي گريه كردم ،البته فقط از خوشحالي..........

  posted by yalda @ Thursday, March 27, 2003



 
تو گفتي گل درآيه من ميآيم
گل عالم تموم شد كي ميايي



هر چي فكر كردم كل اين شعر رو يادم بياد نيومد :(((

  posted by yalda @ Wednesday, March 26, 2003


Wednesday, March 26, 2003  


 
از جنگ متنـــــــــــــــــــــــــفــــرم ،اصلآ نميخوام وارد بحث سياسي بشم يا اينكه بگم اين درست ميگه ،حق با اينه ،اون ميبره ...........يك مملكت آدم به خاطر خودخواهي هاي چند نفر بايد بدبخت بشن ،بايد بهارشون رو با آتش و وحشت شروع كنن ،خيلي كار وقيحي هست جنگ ،چرا زمين خدا رو خراب ميكنيد ،چرا نعمت خدا رو هدر ميدين ،چرا زندگي اين همه آدم بي گناه رو ازشون ميگيرين؟.....چقدر اين انسان خودخواست ......اينقدر انسان پيشرفت علمي ميكنه اما چه فايده هنوز داره براي يه خواسته اش با توپ و تانك ميجنگه ،اين بزرك ترين انسانهاي دنيا ،عقل كل هاي زمين ،نميتونن مشكلشون رو از يه طريق ديگه حل كنند مگر اينكه مث حيوون بيفتن به جون هم ......انسان از قدرتش در چه راه هايي استفاده ميكنه.............چقدر اين بشر پست و خودخواه هست.......................ـ

از همان روزي كه دست حضرت قابيل ..........
گشت آلوده به خون حضرت هابيل
از همان روزي كه فرزندان عالم
صدر پيغام آوران حضرت باري تعالي
زهر تلخ دشمني در خونشان جوشيد
آدميت مرد
گرچه آدم زنده بود!ـ
از همان روزي كه يوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزي كه با شلاق و خون ديوار چين را ساختند
آدميت مرده بود!ـ

بعد دنيا هي پر از آدم شد و اين آسياب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
اي دريغا
آدميت بر نگشت

قرن ما
روزگار مرگ انسانيت است
سينه دنيا ز خوبي ها تهي است
صحبت از آزادگي ،پاكي ،مروت ،ابلهي است
قرن "موسي چومبه " هاست

روزگار مرگ انسانيت است
من كه از پژمردن يك شاخه گل
از نگاه ساكت يك كودك بيمار
از فغان يك قناري در قفس
از غم يك مرد در زنجير
ــ حتي قاتلي بر دارــ
اشك در چشمان و بغضم در گلوست
وندرين ايام ،زهرم در پياله اشك و خونم در سبوست
مرگ او را از كجا باور كنم؟

صحبت از پژمردن يك برگ نيست
واي! جنگل را بيابان ميكنند !ـ
دست خون آلود را در پيش چشم خلق پنهان ميكنند
هيچ حيواني به حيواني نميدارد روا
آنچه اين نامردمان با جان انسان ميكنند!ـ

صحبت از پژمردن يك برگ نيست
فرض كن مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست
فرض كن يك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض كن جنگل بيابان بود از روز نخست
در كويري سوت و كور
در ميان مردمي با اين مصيبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت ،مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانيت است!ـ

  posted by yalda @ Wednesday, March 26, 2003



 
چند روز احساس ميكنم حس ششمم خيلي قوي شده ،يعني واقعآ شده ها .......اصلآ يه چيزايي به ذهنم ميرسه خودمو چند ساعتي تو كف ميزاره

  posted by yalda @ Wednesday, March 26, 2003



 

وقتي كمي دورتر
تمامي جهان اينست
كه حوا به آدم سيب ميدهد
همين نزديكي
هنوز تمامي گناه اينست
كه در آغوش تو آرام گيرم
و بگويم چه خسته ام
از شنيدن جنگل كه تبر تبر ميميرد.



  posted by yalda @ Wednesday, March 26, 2003



 
امروز روز خوبي بود ،امروزو دوست داشتم ...صبح اول رفتيم گل خريديم بعد رفتيم خونه دوستمون كه از دست ما دلخور بود ،با هم آشتي كرديم ،وقتي داشتيم ميرفتيم با اينكه ماانتظار شنيد ن فحش داشتيم ، حس بدي نداشتم ،چون فقط به قصد اين داشتم ميرفتم كه به مرسا نشون بدم چقدر همه دوستش داريم ،فكر كردن به كار خوب ،حس هاي خوب به أدم ميده ــ حداقل من اينجوري هستم ــ ،كلي به مادرش كه مهمون داشت كمك كرديم ،كلي خوش گذشت...بعد رفتيم خونه يكي ديگه از بچه ها ،خودمون ناهار درست كرديم خورديم ،فيلم نگاه كرديم كلي خنديديم ،بعد يه بارون تند ِ خيلي قشنگ زد كه من بعد از مدتها ــ به دليل كمبود حياط ــ با پاي پتي رفتم كلي زير بارون وايسادم ،خيلي عالــــــي بود ،خيلي حس بي نظيري هست ،براي من يكي كه زير بارون ايستادن واقعآ باعث ميشه كه تمام غم هام شسته بشه ،انگار كه واقعآ باري روي دوشم بود كه برداشته شد ،احساس سبكي ميكردم كه خيلي كم پيش مياد اينجوري حس پرواز بهم دست بده ،مثل وقتي كه آدم بغضش ميتركه وگريه ميكنه و با اشكاش غم هاش رو هم از خودش دور ميكنهو بعد آرامش پيدا ميكنه ،بارون بارها اين حس رو به من القا كرده.....بعد يكي از دوستم كه با دوست پسرش به هم زده بودند ،با هم صحبت كردن و واقعأ اين تصميم دوستم كه تونست روي تمام غرورش پا بذاره و به اون زنگ بزنه كلي منو خوشحال كرد ،نه به خاطر اينكه غرورش رو شكست ،به خاطر اين كه كاري كرد كه ارزشش رو داشت ،دونست كه هر چقدر اين غرور ارزشمند باشه ،ميشه اونو با يه چيز ارزشمند تر عوض كرد ، به خاطر اينكه بعد از اون تلفن ديدم كه بيتا يه بيتاي ديگه شد ،به خاطر اينكه كاري رو كرد كه بايد ميكرد و اين براي بيتا يه تغيير خيلي بزرگ بود...من خيلي خوشحال شدم ،انچنان كه بعد از تلفن بيتا ،واقعأ داشتم ميرقصيدم و شادي ميكردم......بعد يه كار خيلي خيلي خوب كردم ،اينكه هديه تولد دوست عزيزم رو دو سه هفته زود تر دادم بهش ،از بس حول بودم ،أخه دلم ميخواست با لباس عيدياش با هم بپوشتشون ،كه ستش تكميل باشه ــ دعا ميكنم كه از هديش خوشش اومده باشه ــ بعد از هديه هم كلي حال روحي به هم داديم و....شب هم كه شام با لات و پيتاي محل ، هتل محترم پارس شام دعوت بوديم ،كه ديگه توپ بود ......بعد هم يك دوره أرامش و ياد ايامي ............سپس خانــــــــه .....تازه ماجرا از اينجا شروع شد ،دعواي زن و شوهر....درستِ كه دعوا اصلأ خوشحالم نكرد ،ابدأ ..ولي يه چيزي اينجا خيلي منو خوشحال كرد ....دختر خالم كه با شوهش بحث داشتن ،خيلي أدم معمولي هست ،تحصيلات دانشگاهي داره ،اما أدمي نيست كه بخواد حتي يك كلوم از حقوق زن صحبت كنه يا كلأ از اين بحثاي فمينيستي...ولي يه موقع هايي خيلي باحال صحبت ميكرد ،من هميشه تا ألان نمونه يك زن ايراني ميدونستمش ولي امشب وقتي كه مامان اينا هي ميگفتن زنِ ايراني همينه ،زن بايد بسوزه و بسازه ،زن سنگ زيرين أسيابِ و....به جاهايي خيلي مخالفت هاي قشنگي ميكرد ،خيلي مستقل عمل ميكرد و جالب ومن الان كه فكرش ميكنم ميبينم توي اين دهه و كلأ دوره اي كه ما هستيم أدما هر چند هم كم تعقل ولي خيلي خوب ميفهمن ،زنا شايد به نسبتِ روز و علم پيشرفت فكري نكردن اما خيلي چيزا رو از قديمي ترا خيلي بهتر ميفهمن كه اين باز كلي جاي اميدواري داره براي زنا ،بخصوص اين زناي بديخت اين جامعهِ بدبخت تر‍‍‍‍(سه تا علامت تعجب )‍‍

  posted by yalda @ Wednesday, March 26, 2003



 

خدايـــــــــــــــــــــــا عجب هوايي شده ،عجب سال قشنگي رو شروع كرد شيراز،خيلي هوا بي نظيرِ ،امشب دوست داشتم ده ساعت زير بارون قدم بزنم ،اما نميشد ،تازه يار هم نبودش...........ولي خداييش شهرمون خيلي قشنگ شده ،درخت هاي پشت پنجره من يكيش شكوفه زده ،يكيش هم جوونه ،من كلي ذوقشون ميكنم .....با اينا گذر عمرو رو لحظه لحظه جلو چشمم ميبينم و اين خوشايند نيست ،ميبينم كه چقدر تغيير كردم ،كلي عوض شدم ,كم كم دييگه اثري از يلداي واقعي توي وجودم پيدا نميشه ،همون يلدايي كه كلي باهاش حال ميكردم و ذوقش ميكردم و براي اون يلدا شدن سالها تلاش كرده بودم ،جنگيده بودم ،فكر كرده بودم ،كتاب خونده بودم .......يه يلدا بر اساس اون چيزايي كه دوست داشتم درست كرده بودم ...خيلي راحت از دستشون دادم ،اميدوارم كه قدرش دونسته بشه!!!!!!!!...اون يلدا رو خيلي دوست داشتم ،هر چند بعضي تيكه هاش خيلي ناقص بود ،خيلي اشتباه ميكرد ،خيلي از جاهاي كارش ميلنگيد ،اما هميشه جاي پيشرفت داشت.........................هر چي بود يلدا بود!!ـ


  posted by yalda @ Tuesday, March 25, 2003


Tuesday, March 25, 2003  


 
من امشب جايي هستم كه كيبردش ليبل فارسي نداره ، جونم در ميره تا يه خط بخوام تايپ كتم ولي چه كنم ديگه ميدونم كه همه منتظر هستند كه من مطلب جديد بنويسم آخه محبوبيت هست و هزار بدبختي...........راستي من طي چند مدت اخير يه كشف باحال كردم كه ديگه فكر كنم با اين كار ديگه هم بچه معروف بشم هم پولدار هم خوشتيپ هم مهندس هم ديگه همه چي ،البته مديون هستم به يه عده از بچه هاي بلاگ نويس معروف و قديمي شيراز،حالا راه حل و ايتكه چي شد اينا همه به اين مراحل از محبوبيت رسيدن :
اول ازهمه بگم خيلي خيلي راحت هست ، اول اينكه ميتونيد بي خود و بي جهت با يكي ديگه از وبلاگنويس ها كه تازه كار تر هست و سنش هم كمتر هست كل بندازيد ويه عده هم هميشه هستند كه الكي از شما تعريف كنند ،يه كار ديگه هم ميشه كرد كه اينم مثل قبلي براي جمع خوب هست :هي زيرآب اين وان بز نين و اگه پسري به همه وعده بده اگه هم دختري تا ميتوني خودتو به اين پسرا بمالون و يه جوري نشون بده كه مثلآ خيلي باحال وباكلاسي مهم نيست اگه نيستي فقط نشون بده !يه سري كاراي ديگه هم هست كه انفرادي هست ،مثلآ‌ وقتي كسيو تو خيابون ميبيني كه آشنا هست و طرف بهت سلام ميكنه كونت رو بكن بهش و برو ،يا مثلآ‌ اگه بهت مسچ ميدن و دعوتت ميكنن جايي ،تو هم مسج بده و در جواب فش بده ...يا خلاصه هر چي كار غير انساني بلدي با استفاده از خلاقيتت انجام بده ....من ديگه با اين كيبورد دهنم صاف شد !!


  posted by yalda @ Monday, March 24, 2003


Monday, March 24, 2003  


 
در اتاقي كه به اندازه يك تنهايي است
دل من كه به اندازه يك عشق است
به بهانه هاي ساده خوشبختي خود مينگرد...........ـ

  posted by yalda @ Monday, March 24, 2003



 
كم كم داره حوصلم از تنهايي سر ميره ،دلم ميخواد با يكي شام برم بيرون ،اما كسي نيست.........هوس كرده بودم زير اين بارون قشنگي كه مياد با يكي قدم بزنم ،اما كسي نبود ،دلم ميخواست اين چند روزي كه تو خونه تنها بودم يكي بود پيشم كه با هم شعر ميخونديم ،درد دل ميكرديم ،فيلم نگاه ميكرديم ،حتي ظرف ميشستيم و جمع و جور ميكرديم........اما هيچكي نبود .....اين همه آدم دورو بر من هستند ،اين همه دوست ،فاميل ،آشنا.....اما نهايتآ ميگم هيچكي نبود .....به اين ميگن حس تنهايي !!ـ

  posted by yalda @ Monday, March 24, 2003



 
اينجا عكس هاي جالبي داره ،شما هم ميتونيد ببينيد

  posted by yalda @ Monday, March 24, 2003



 
من دلم مسافرت دو نفره ميخواد ،اصلآ دلم ماه عسل ميخواد...................:(((((((((

  posted by yalda @ Sunday, March 23, 2003


Sunday, March 23, 2003  


 
دردم ديگه به مستي هرگز دوا نميشه......

  posted by yalda @ Sunday, March 23, 2003



 
دوباره اومدم كه بنويسم ،حالم يه ذره بهتره و حداقل وبلاگ رو ميتونم تحمل كنم ...همين كه مينويسم حالم يه ذره بهتر شده كلي حالمو بهتر ميكنه.......ولي هنوز درگيرم ،خوددرگيري دارم ،هنوز يه چيزايي هست كه داغونم ميكنه ،يه مسئوليت هايي كه دوست دارم نباشن ولي هستند يه تعهدهاي كه دارم ولي اگه نداشتم خيلي آزاد تر بودم ،دلم هم نمياد كه بيخيالشون بشم ،يعني نامردي نميتونم بكنم اما اين روزا اينقدر درگيرشون هستم كه وقتي به خود ماجرا ميرسم ،گيچ ميشم ،عصبي ميشم ،گند ميزنم به همه چي،ميرينم ميزارم كنار ،سعي خودمو كردم اما فقط خرابكاري كردم.........واي خدا دوباره يادم اومد حالم بد شد :(((((((( اصــــــــــــــلا من ديگه ميخوام خودمو بكشم ،خدا كه يه چند روز به من مرخصي نميده !

  posted by yalda @ Sunday, March 23, 2003



 
"Life is not the way it's supposed to be. It's the way it is. The
way you cope with it is what makes the difference."

  posted by yalda @ Friday, March 21, 2003


Friday, March 21, 2003  


 
الآ ن كلي چيز نوشتم كه همه رو پاك كردم........فقط ميخوام خدا را شكر كنم .......خـــــــــــــدا يا شــــــكـــــــرت......تنها ياري كه هيچ وقت هيچ وقت تنهام نذاشت ,شكـــــر

  posted by yalda @ Thursday, March 20, 2003


Thursday, March 20, 2003  


 

لحظه به لحظه عيد پارسال جلو چشمم هست ،انگار كه همين ديروز اتفاق افتاده باشه ،انگار كه همين الان دارم درد ميكشم ،تمام اتفاقا يي كه افتاده مثل فيلم از جلو چشمام رد ميشه .....تنها بودم تنهاي تنها ،هيچ فامبل و آشنايي شيراز نمونده بود ،همه رفته بودن كه من دردم شروع شد ،درد اريون ،دردي كه تنها علاجش ثابت نشستن و تكون نخوردنِ...............من بودم و يه رختخواب و يه صداي فرهاد......بوي عيدي ،بوي توپ بوي كاغذ رنگي.....بازم به معرفت فرهاد ،لحظه اي تنهام نذاشت و آنچنان محبتش توي دل من رفت كه شد يار هميشگي من....ميگن آدم سال رو كه با يه چيزي شروع كنه تا آخر سال همونجوري ميشه،من سالم با مريضي شروع شد ،اما امسال يه دفه هم مريض نشدم ..اما يه چيز ديگه هم بود ،بيمعرفتي مردم رو ديدم ،دوستام ،نزديك ترين كسام ،آدمايي كه اصلآ ازشون توقع نداشتم و اين تا آخر سال ادامه داشت ،همه جور نامردي ،نارو ،بي معرفتي رو ديدم ..همينه كه الان از پا درم آورده...اما ديگه ميخوام به كل تغيير رويه بدم ،ميخوام بزنم زير همه چي.....ميخوام بشم يه يلداي ديگه...مگه تا الان كه اينجوري بودم چي ديدم كه نخوام عوض بشم ...خودمو عوض ميكنم ،از كجا معلوم كه اوضاع بهتر نشه......به اميد روزي كه عوض بشم و اين عوض شدن به نفع من تموم بشه.....


  posted by yalda @ Thursday, March 20, 2003



 
مجنون نميشدم اگر ميدانستم ليلي كه تويي.......ـ

  posted by yalda @ Thursday, March 20, 2003



 
از عيد متنفرم.... هر سال عيد گه تر و مزخرف تر از سال پيش.......اصلآ حوصله ندارم ..دلم ميخواد تنها باشم تنهاي تنـــــــــــــــــــهــــــــــــــــــا......كاش اينا ميرفتن مسافرت ،كاش همه تلفنا قط ميشد ،همه چي ،ارتباطم با بيرون كلآ قط ميشد .....كاش ميشد زندگي رو يكي دو سال بزني جلو ،عين فيلم ويدئو......حالا يكي دو سال هم نه يكي دو ماه .........كــــــاش خدا يه چند وقت به من مرخصي ميداد.......كــــــــــــــا ش من دلم از سنگ بود! همين

  posted by yalda @ Thursday, March 20, 2003



 
اينجا براي از تو نوشتن هوا كم است
دنيا براي از تو نوشتن مرا كم است

  posted by yalda @ Wednesday, March 19, 2003


Wednesday, March 19, 2003  


 
امسال گل ندارد شعر بهاري من


از زندگي هيچي نميخوام جز يه دل خوش ،از زندگيم هيچي نميخوام جز يه خيال راحت ،جز يه فكر راحت و دلِ بي دغدغه ...دلم ميخواد تنهاي تنها باشم ،دلم ميخواد فقط براي خودم زندگي كنم ......از سال گذشته اينو ياد گرفتم كه براي
بقيه از تمام جونتم كه مايه بذاري ،چشمشون نميبينه ، اصلآ براي بقيه خودت رو به سختي انداختن اشتباه محض ،چيزي كه مردم چشمشون نميبينه ،محبت هست و خوبي......دارم فكر ميكنم كه اين نتيجه رو من سالهاي پيش هم گرفتم اما يكروز هم عملي نشد ،هميشه در حد فكر و نتيجه باقي موند .....اما اين دفه واقعآ خستم ،از اين كه ناجي باشم متنفرم ،بيزارم از اين كه همه دوستم داشته باشن ...............نميخوام هيچ جنس مذكري تو زندگيم باشه ,هيچ جنس مذكري ،هر كي كه ميخواد باشه و هر فكري كه دوست داره بكنه ،حداقل يه مدت ميخوام به حال خودم رها بشم .............اصلآ ديگه حتي از اين نوشتن هم خستم........ـ

امسال نيزــ يكسره سهم شما بهار
ما را در اين زمانه چه كاريست با بهار

از پشت شيشه هاي كدرــ مات مانده ام
كاين باغ رنگ كار خزان است يا بهار

حتي تو را از حافظه گل گرفته اند
اي مثل من غريب در اين روزها ــ بهار!ـ

ديشب هوايي تو شدم باز،اين غزل ــ
صادق ترين گواه دل تنگ ما ،بهار

گل هاي بي شميم به وجدم نميكشد
رقصي در اين ميانه بماناد تا بهار

  posted by yalda @ Wednesday, March 19, 2003



 
بوي عيدي ،بوي توپ
بوي كاغذ رنگي ,بوي تند ماهي دودي وسط سفره نو
بوي ياس جانماز ترمه مادربزرگ
با اينا زمستونو سر ميكنم
با اينا خستگيمو در ميكنم
شادي شكستن قلك پول
وحشت كم شدن سكه عيدي از شمردن زياد
بوي اسكناس تا نخورده لاي كتاب
با اينا زمستونو سر ميكنم
با اينا خستگيمو در ميكنم
فكر قاشق زدن يه دختر چادر سياه
شوق يك خيز بلند از روي بته هاي نور
برق كفش جفت شده تو گنجه ها
با اينا زمستونو سر ميكنم
با اينا خستگيمو در مينكم
عشق يك ستاره ساختن با دولك
ترس ناتموم گذاشتن جريمه هاي عيد مدرسه
بوي گل محمدي كه خشك شده لاي كتاب
با اينا زمستونو سر ميكنم
با اينا خستگيمو سر ميكنم
بوي باغچه بوي حوض
عطر خوب نذري
شب جمعه پي فانوس توي كوچه گم شدن
توي جوي لاجوردي هوس يه آبتني
با اينا زمستونو سر ميكنم
با اينا خستگيمو سر ميكنم
با اينا زمستونو سر ميكنم
با اينا خستگيمو سر ميكنم

واقعآ يه وقت اينجوري بود ، من هنوز يادمه ،اما بود.....ديگه آدم اگه بخواد هم نميشه ،وقتي براي عيد همه جا پرچم سياه زدن ،هر چي هم گل و سبزه بهاري تو باغچه ها ببيني فايده نداره ،وقتي از خونه همسايت ،توي تاكسي تو خيابون تو دانشگاه به جاي صداي "عيد است ساقيا "صداي ناله و درد بشنوي ديگه بوي سمنو هم تو رو شارژ روحي نميكنه ،وقتي كه بجاي اينكه خودت رو براي جشن آخرين چهارشنبه سال آماده كني ،بايد به فكر باشي كه يه جايي رو از ترس كميته پيدا كني كه توش قايم شي ،ديگه ديدن ماهي هاي قرمز هم سرحالت نمياره ،وقتي ديگه ته جيبا هيچي نميمونه كه بخواي براي سال نو لباس بخري ،ديگه حوصله سبزي كاشتن هم نداري ،ديگه حالي براي تخم مرغ رنگ كردن هم نداري ،ديگه حتي برات اهمت نداره كه هفت سين بچيني ....يادمه مادربزرگم ميگفت اگه قبل از عيد لباس نوهات رو ميپوشي ولي سر تحويل سال حتي شده يه پارچه نو به لباست آويزون كن ،يادمه تمام خانماي خونواده جمع ميشدن دور هم و مراسم شيريني پزي داشتيم ،واقعآ از اون مراسم هايي بود كه من لذت ميبردم ،شباي عيد هر سال رسم بود ماهي پلو بخوريم ،يادمه من هر سال هفت سين رو يه رنگ مينداختم ,اخرين سال كه دو سال پيش بود آبي چيدم و فكر كنم آخرين هفت سين رنگي ما بود!يادم مياد اون وقتا همه پولاي امضا شده عيدي ميدادن ،اما الان ديگه پولي در كار نيست!،يادم افتاد به پسري كه امروز ديدم ،از كفش و لباس كه خبري نبود ،دمپايي پاش بود كه رو نداشت و زيرش رو با بند بسته بود به پاش ،با خودم فكر كردم اين اصلآ ميدونه عيد چي هست!!..يادم مياد شباي چهارشنبه سوري،من مراسم قاشق زني رو هنوز يادمه،آجيل گرفتن از در خونه ها ،...چقدر راحت ما رو از فطرتمون دور كردن اين آخوندا ،يا شايدم ما راحت زير بار رفتيم ،البته اين مصادف شدن ماه محرم هم كم بي تاثير نيست،...هزارو چهارصد سال پيش يكي ادعاي حكومت كرده ،يه جنگي در گرفته ,اگه الان يكي چنين ادعايي كنه ،اخوند جماعت چه بلايي كه سرش نمياره...نميخوام وارد اين بحثا بشم ،بگذريم...من نميدونم اگه ايرانيا همين عيد رو هم نگيرن ,ديگه از ايراني بودنشون چيزي باقي نميمونه...توي شيراز كه حداقل نميشه از سرش گذشت ،دو هفته اي ميشه كه شكوفه ها در اومدن ،هوا بهاري بهاري شده ،سر ظهر آدما مست مست هستند ،آدم اينجا عيد رو علنآ جلو چشماش ميبينه ،اما چه فايده ، تمام حرفي كه براي سسال جديد داريم يه جملست ،سال به سال دريغ از پارسال..........ـ


  posted by yalda @ Monday, March 17, 2003


Monday, March 17, 2003  


 
اينجا همه چيز در باد تكان ميخورد
جز پرچمي كه بايد

  posted by yalda @ Monday, March 17, 2003



 
دلم هواي دو پنجره دارد
يكي براي باز كردن
و ديگري براي دوباره باز كردن

  posted by yalda @ Monday, March 17, 2003



 
امشب در كمال بيحوصلگي رفتم آالaol مسنجر دانلود كردم و اصلآ هم بلد نيستم باهاش كار كنم ،حتي بلد نيستم تو آال ميل سيو كنم

  posted by yalda @ Saturday, March 15, 2003


Saturday, March 15, 2003  


 
شهامت زنانه لذت ميبرم

  posted by yalda @ Saturday, March 15, 2003



 
وضعيت ما در جهان شگفت است.............ـ
اين يه ترجمه بود از حرفاي آلبرت انيشتين كه در مورد خودش گفته بود و من نوشتمش اينجا ،امروز فهميدم كه همون روزي كه من اينا رو نوشتم ،اتاقآ روز تولد انيشتن بوده ،خيلي برام جالب بود ،من با انيشتن تلپاتي داريم !!!ـ

  posted by yalda @ Saturday, March 15, 2003



 
نميشه

  posted by yalda @ Wednesday, March 12, 2003


Wednesday, March 12, 2003  


 

اگر ميخواهي نگهم داري دوست من
از دستم ميدهي
اگر ميخواهي همراهيم كني دوست من
تا انسان آزادي باشم
ميان ما همبستگي از آن گونه ميرويد
كه زندگي ما هر دو تن را غرق در شكوفه مي كند


  posted by yalda @ Tuesday, March 11, 2003


Tuesday, March 11, 2003  


 
انساني كه از رژه رفتن در صف با نواي موسيقي سرمست ميشود نزد من حتي در خور نفرت نيست :اعطاي مغزي عظيم به چنين آدمي نادرست بوده است ،او را تنها نخاعي بس مي بود!!!

  posted by yalda @ Tuesday, March 11, 2003



 

وضعيت ما در جهان به راستي شگفت است.هر يك از ما براي ديداري كوتاه ميآيد ،بي آنكه بداند چرا ،با ابن همه گاه گويي مقصدي در كار است.
اما از منظر زندگي روزمره يك چيز را به قطع ميدانيم:اين كه انسان به خاطر ساير انسانها اينجاست :بخصوص انسانهايي كه خوشبختي ما بسته يه شادي و راحتي آنهاست ، ونيز براي بي شمار جان نا شناسي كه رشته همدلي ،ما را با سرنوشت آنها گره ميزند.هر روز بارها و بارها در ميابيم كه تا چه حد زندگي دروني و بيروني من بر كار و تلاش هم نوعانم ،اعم از مرده وزنده ،استوار است ،و به همان اندازه كه گرفته ام در مقابل باز پس دهم چه مايه سختي را بايد بر خود هموار كنم.اين احساس افسرده كننده كه وام من از زندگي ديگران بسيار كلان است اغلب آرامش جانم را بر هم ميزند.
به نظر من ما به هيچ وجه به معناي فلسفي كلمه آزاد نيستيم ،زيرا هم بر پايه جبر بيروني عمل ميكنيم ،هم بر پايه الزام دروني .اين گفته شوپنهاور كه " انسان قطعآ هر چه اراده كند ميكند،اما نميتواند اراده اش را تعين كند " در جواني در خاطرم نقش بست و هر بار نامرديهاي زندگي فراراهم آمده يا كامم را تلخ كرده ،مايه تسلاي خاطرم شده است.اين اعتقاد چشمه جاودانه مدارا و تساهل است، زيرا نميگذارد خود يا ديگران را پيش از آنكه بايد جدي بگيريم :اين باور مجالي براي شوخ دلي فراهم ميكند.
به نظر من از نظرگاهي عيني ،تعمق بي وقفه درباره دليل وجود خود يا معناي كل زندگي حماقت محض است. با وجود اين هر كس آرمانهايي دارد كه هدايت گر آرزو و قوه تميز اوست.خوبي،زيباييو حقيقت ،آرمانهايي هستند كه هميشه در مقابل ديدگانم درخشيده اند و مرا از شوق حيات لبريز كرده اند.هدف ساختن آسايش يا خوشبختي هيچ گاه خوشايند من نبوده است:دستگاهي اخلاقي كه بر اين پايه بنا شود تنها در خور گله اي دام تواند بود.
بدون احساس همكاري با موجودات همفكر در طلب هر آنچه در هنر و تحقيق علمي دست نيافتني است ،زندگاني من تهي بود.از همان كودكي از حد و مرز پيش پا افتاده اي كه اغلب بر سر راه آرزوهاي آدمي وضع ميشود نفرت داشته ام.مال و منال ،توفيق نمايان ،شهرت و محبوبيت ،ناز و نعمت ،جمله هميشه در نظرم پست بوده اند .به نظر من شيوه زندگي ساده و عاري از لذايذ بهترين شيوه زندگي براي همگان است ،بهترين ،چه براي جسم و چه براي ذهن.....


  posted by yalda @ Tuesday, March 11, 2003



 
عجب اين پسرا فلزشون خرابه ،عجب .....فعلآ بيشتر از اين هم توضيح نميدم چون كه هم دستم ببريده درد ميكنه هم سرما خوردم دماغم شده قد سرم هم از صبح ساعت 7 تا 6 كلاس داشتم دارم ميميرم

  posted by yalda @ Monday, March 10, 2003


Monday, March 10, 2003  


 
اين نوشته قبليم چي شد ،من ميخواستم فشاي خارمادر و بي ناموسي به دانشگاه آزاد واحد شيراز بدم كه دهن مند صاف كرده يعني چه ؟حتمآ كار طرفداراي اسدي كه اينجوري شده

  posted by yalda @ Monday, March 10, 2003



 
��� ����� ����� ��� ��� ��� �� �� �� ����� ������ �������� .....��� ��� ��� ���Ԑ�� ���� ������ ���� ����� ����� ���� ����� �� ���� :(((((((((((((((((((((((((

  posted by yalda @ Monday, March 10, 2003



 
حرف آخر:
عشق ما نيازمند رهايي است نه تصاحب


  posted by yalda @ Saturday, March 08, 2003


Saturday, March 08, 2003  


 


ميبينم صورتمو تو آينه
با لبي خسته ميپرسم از خودم
اين غريبه كيه از من چي ميخواد
من به اون يا اون به من خيره شدم
باورم نميشه هر چي ميبينم
چشامو يه لحظه رو هم ميذارم
به خودم ميگم كه اين صورتكه
ميتونم از صورتم برش دارم
ميكشم دستمو روي صورتم
هر چي بايد بدونم دستم ميگه
منو توي آينه نشون ميده
ميگه اين تويي نه هيچ كس ديگه
جاي پاهاي توم قصه هام
رنگ غربت تو تموم لحظه هام
مونده روي صورتت تا بدوني
حالا امروز چي ازت مونده به جا
آينه ميگه تو هموني كه يه روز
ميخواستي خورشيد و با دست بگيري
ولي امروز شهر شب خونت شده
داري بي صدا تو قلبت ميميري
مشكنم آينه رو تا دوباره
نخواد از گذشته ها حرف بزنه
آينه ميشكنه هزار تيكه ميشه
اما باز تو هر تيكش عكس منه
عكسا با دهن كجي بهم ميگن
چشم اميد و ببر از آسمون
روزا با هم ديگه فرقي ندارن
بوي كهنگي ميدن تمومشون



  posted by yalda @ Saturday, March 08, 2003



 
چقدر من امشب خوشحالم ! عجب اين خوشحالي حس بي نظيريِ . وقتي خوشحالم مغزم بازدهي اش سه برابر ميشه ، قدرت پيدا ميكنم ،اصلآ احساس ميكنم باهوش شدم....نميتونم توضيح بدم ،آخه خيلي حس باحاليه ...وقتي كلافه نيستم وقتي كه حساي چس ناله ندارم ،براي كارهام هم خيلي بهتر تصميم ميگيرم ،مثلآ يه كارو كه نمي دونستم چي كار كنم و نميفهميدمش حالا كاملآ تجزيه تحليلش ميكنم......خلاصه علميش رو نميدونم چي ميشه فقط ميدونم خيلي حس باحاليه ،منم وقتي خوشحالم خيلي باحالم ،مردم هم وقتي من خوشحالم خيلي باحالن :D
من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هشيار است
نكند اندوهي سر رسد از پس كوه.......


  posted by yalda @ Saturday, March 08, 2003



 
اينايي رو كه ميفرستم سابقآ كه كامپيوتر نداشتم نوشتم!
نميدونم چرا دارم با خودم اينجوري ميكنم......مگه آدم با خودشم رودرواسي ميكنه؟نه ...ولي آخه بحث رودرواسي نيست ،خيلي پيچيده تر از اين حرفاست....نميدونم چه طوري با خودم كنار بيام ،از دست خودم كلافه شدم...آخه چرا اين ر.ر اينجوري ميگه ،حتمآ يه چيزي هست ديگه ،البته خودم هم احساسش ميكنم ،يعني چون خودم احساسش ميكنم و ميدونم كه احتمال اين زياد هست اينقدر كلافه هستم.............كل ماجرا رو اين ميشه خلاصه كرد كه ما دو تا ،هر دو مون ميدونيم كه براي زندگي كردن با هم ،مناسب نيستيم ،چون كلي اخلاق داريم كه با هم نميخونه ،كلي عادت ها داريم كه با هم جور نيست ،و احتمالآ كلي خواسته ها داريم كه فكر ميكنيم اون يكي نميتونه برآورده كنه ،چون روشهاي زندگي كردنمون با هم فرق ميكنه.....اين وسط فقط يه مشكل هست كه هر كدوم بدون اون يكي نميتونه زندگي كنه ،يه جور احتياج كه هيچ چي نميشه جايگزينش كرد،يه حسي كه نميشه بيانش كرد...........حالا چه بايد كرد رو هيچ كدوممون نميدونيم ،..يه وقتا فكر ميكنم دوتاييمون با هم داريم أگاهانه ميريم توي چاه ...........يه وقتا فكر ميكنم اين فكرا همش بي خود ِ ،ما اگه با هم زندگي ميكرديم هيچ وقت اين مشكلات رو نداشتيم..بعضي وقتا فكر ميكنم اصلأ به خاطر اين كه جدا زندگي ميكنيم ميتونيم با هم باشيم....گاهي وقتا با خودم فكر ميكنم اين دوستي سالها بي نتيجه باقي ميمونه أخرشم هيجي نميشه .اما گاهي درست برعكس فكر ميكنم كه خيلي زود همه ميفهمن و دوستيمون علني ميشه.......و و و...و كلي فكراي عجيب غريب و ضد و نقيض ديگه....اين فكرا أدم و كلافه ميكنن و بيحوصله ،همين فكرا باعث ميشه كه وقتي طرفتو ميبيني ،يه طور ديگه رفتار كني يا بعضي وقتا يه حرفي رو بزني كه نصفش تو مغزت هست و وقتي دنبالش به زبون مياد ،سوتفاهم ميشه ،همين فكراي دري وريه كه باعث ميشه كاراي دري وري هم بكني و ....................خلاصه اينكه نميدونم هيچي نميدونم ......فقط خدا عاقبت ما رو به خير كنه (تريپ ننه بزرگا )

  posted by yalda @ Saturday, March 08, 2003



 

امشب دوباره بعد از مدتها از خونه آنلاين ميشم ,اما سيستم دوباره ميره ،البته احتمالآ بعد از عيد ،قرار بود تا 25 اسفند سيستم نباشه بعد ديگه همش باشه اما تحويل كار داداش عقب افتاد و فعلآ من هستم اگه دوباره بلاي آسماني نازل نشه...............الان من تنها نشستم و يه صدايي كه من عاشقشم داره ميگه : عاشم من / عاشقي بي قرارم/كس ندارد خبر از دل زارم /....من به لبخندي از تو خرسندم /مهر تو اي مه آرزومندم.............آره واقعآ هم عاشقم ،بد دردي ،راست گفتن اين قديميا گفتن عشق درد لا علاجه...بگذريم ،خيلي بي حوصله ام ،اين درسا و دانشگاه بيشتر از هر چيز حال منوگرفتن ، حوصله خونه رو كه اصلآ ندارم ،پا ميشم ميرم دانشگاه حوصله دانشگاه هم ندارم ،آخه ده واحد چيه كه من براش پاشم برم دانشگاه.....لعنت بر آقاي عماد كه منو يك سال از هم كلاسام عقب انداخت , بيخودو بي جهت ،اگه بي سواد بودم ،اگه درسم بد بود ، اگه سر كلاسش كم فعاليت كرده بودم ،اگه عين سوالاي ميترم رو قبلآ يه دفعه امتحان نداده بودم ،اگه صد نفر بي سواد تر از من با نمره عالي پاس نشده بودند ،دلم نميسوخت ولي حالا تا كونم ميسوزه ،بي خودو بي جهت يك سال تمام عقب افتادم ،اين قدر بي حوصلم كه همين درساي الكي بي خود هم كه دارم حوصلم نميشه بخونم....شايد بابا اينا هم بي تقصير نبودند ،من راضي راضي بودم كه برم كازرون اين درس رو پاس كنم ،اما اينا گفتن نرو ،اينقدر از دست استاد هم مون حرصي بوديم ،نميفهميديم چي كار ميكنيم ،يكي از بهترين استاداي دانشگاه كه از استاداي خوب كانون و جاهاي ديگه هم هست و همه قبولش دارن رفته بود كه ضمانت منو بكنه و براي من نمره بگيره ،مرديكه بي شعور فقط گفت ايشون لياقت ندارن و رفت ،همين و من الان چشم ديدن استاد و كلاس و هم كلاس و دانشگاه و خودم هم ندارم! ...........خيلي دلم ميخواد برم سر كار اما واقعآ حوصله سر كار رفتن هم ندارم ،كلي كتاباي كه دوست داشتم خريدم اما حتي نگاشون هم نكردم ،چار پنج تا تابلو نصفه نيمه كاره دارم كه ميخواستم بعد از تعتيلات ترم كامل كنم اما دريغ از يك خط كه من روي بوم كشيده باشم ,صد سال ميخوام برم موهام رو كوتاه كنم اما عيد هم ميشه و من همچنان موهام جنگل باقي ميمونه ،گفتم تا قبل از عيد ميرم ديگه اين گواهينامه لعنتي رو ميگيرم اما كاملآ بيخود گفتم چون من هنوز نه پارك بلدم و نه حال و حوصله امتحان دادن و بد بختياش رو دارم ،كلي كاراي ديگه قرار بوده من انجام بدم كه فقط قرار بوده و من الان حتي حوصله خودم هم ندارم ،عذا گرفتم كه چه طوري برم مسافرت ،آخه حوصله مسافرت و تفريح و حتي عذا داري هم ندارم.....ياد فروغ افتادم:
ميتوان چون صفر
در تفريق و جمع و ضرب
حاصلي پيوسته يكسان داشت!!!


  posted by yalda @ Saturday, March 08, 2003


Powered By Blogger TM